«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانهی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانهی دل»
در فصل طوفان و آتش مانند کوه ایستادی
همراه همسنگرانت ، همپا و همشانه دل
مادر به پایت نشست و آجر به آجر بنا کرد
آبادی دیگری را بر روی ویرانه دل
هر روز شب زنده داری، بیتابی و بیقراری
آوازه سرفههایت پیچید در خانه دل
دل دادی و پر گرفتی، تا عشق از سر گرفتی
تاول به تاول سرودی شعر صمیمانه دل
آتشفشان جنونی، تقسیر امضای خونی
در خواب حتی ندیدم مثل تو دیوانه دل
این روزها گریههایم چون سجدههایت بلند است
ای ذکرت از جنس دریا، تسبیحت از دانه دل
یک عمر ما را کنارت، آری تحمل نمودی
از خانه مان پر کشیدی ... اما نه از خانه دل